close
دانلود آهنگ جدید
داستان عاشقانه دو خط موازی

درحال بارگذاری ....
به داستان فا خوش آمدید.وارد یا عضو شوید کاربرگرامی شما اکنون در مسیر زیر قرار دارید : داستان عاشقانه دو خط موازی

داستان عاشقانه دو خط موازی

تاریخ ارسال پست:
شنبه 13 شهريور 1395
ارسال شده توسط:
حسین
تعداد بازدید:
787

داستان عاشقانه دو خط موازی

پسرکوچکی در کلاس درس دو خط موازی را روى برگه کاغذی کشید. آن وقت دو ‏خط
موازى چشمشان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند.
خط اولى گفت: ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی ‏از هیجان لرزید.
خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ‎ .‎
من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار ‏یک نردبام.
خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت‎.‎
خط اولی گفت: چه شغل شاعرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی کنار هم خواهیم داشـت‎.‎
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمیرسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند‎.‎
دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگر نگاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریه‎ .‎
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟
هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره ‏زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید
شویم. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم.
بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را بتواند حل کند. خط دومی ‏آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیر در کلاس
گذشتند و وارد حیاط مدرسه ‏شدند.  از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها
‏گذشتند .... ، از صحراهای سوزان .... ، از کوه های بلند .... ، از دره های عمیق .... ، ‏از دریاها .... ، از شهرهای شلوغ‎...
سالها گذشت
 آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ ‏فرمولی شما را به هم نمی تواند برساند.
شما همه چیز را خراب میکنید.
فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم.
اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان و ناعلاج است.
شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد.
ستاره شناس ‏به آنها گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان. دنیا
کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با ‏هم تصادف میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید.
فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است‎.‎
و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در ‏دنیاى واقعیات. آن را
در دنیاى دیگری جستجو کنید.... دو خط موازی او را هم ترک کردند. ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند.
اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. ‏‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.»
خط اولی گفت: این بی ‏معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی
گفت:این که به هم ‏برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند
یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و در حال نقاشی بود . خط ‏اولی گفت:بیا
وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم‎.‎
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی ‏گفت:در آن بوم
نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت و آن دو وارد دشت شدند . روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش.
نقاش فکری کرد و قلمش را روی بوم حرکت داد‎.‎
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی زیبا می گذشتند. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سر
دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید‏‎

کلمات کلیدی

داستان

داستان کوتاه

داستان عاشقانه

داستان زیبا

داستان دو خط موازی

داستان عاشقانه دو خط موازی

دو خط موازی به هم میرسند

عشق دو خط موازی

داستان عاشقانه زیبا

داستان دو خط عاشق

داستان عشق دو خط موازی

مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی