close
تبلیغات در اینترنت
داستان زیبا و خواندنی آدم خوش گمان هرگز نمی هراسد

درحال بارگذاری ....
به داستان فا خوش آمدید.وارد یا عضو شوید کاربرگرامی شما اکنون در مسیر زیر قرار دارید : داستان زیبا و خواندنی آدم خوش گمان هرگز نمی هراسد

داستان زیبا و خواندنی آدم خوش گمان هرگز نمی هراسد

تاریخ ارسال پست:
چهارشنبه 25 مرداد 1396
ارسال شده توسط:
حسین
تعداد بازدید:
295

داستان زیبا و خواندنی آدم خوش گمان هرگز نمی هراسد

حکایت زیبا و خواندنی آدم خوش گمان هرگز نمی هراسد


روزی ماءمون - خلیفه عبّاسی - به همراه برخی از اطرافیان خود به قصد شکار عزیمت کرد .
پیش از آن که آنان از شهر خارج شوند ، در مسیر راه به چند کودک برخورد کردند که مشغول بازی بودند .
همین که بچّه ها چشمشان به خلیفه عبّاسی و همراهانش افتاد ، همگی فرار کردند و کسی باقی نماند مگر یک نفر از آن ها که آرام در کناری ایستاد .
چون ماءمون چنین دید ، بسیار تعجّب کرد از این که تمامی بچّه ها هراسان فرار کردند و فقط یک نفرشان آرام ایستاده است و هیچ ترس و وحشتی در او راه نیافت .
پس با حالت تعجّب نزدیک آن کودک 9 ساله رفت و نگاهی به او کرد و گفت : ای پسر ! چرا این جا ایستاده ای ؟
و چرا همانند دیگر بچّه ها فرار نکردی ؟
آن کودک سریع امّا با متانت و شهامت پاسخ داد : ای خلیفه ! دوستان من چون ترسیدند ، گریختند و کسی که خوش گمان باشد هرگز نمی هراسد .
و سپس در ادامه سخن افزود : اساساً کسی که مرتکب خلافی نشده باشد ، چرا بترسد و فرار کند ؟ !
و ضمنا از جهتی دیگر ، راه وسیع است و خلیفه با همراهانش نیز می توانند از کنار جاده عبور می نمایند؛ و من هیچ گونه مزاحمتی برای آن ها نخواهم داشت .
خلیفه با شنیدن این سخنان با آن بیان شیرین و شیوا ، از آن کودک خوش سیما در شگفت قرار گرفت ؛ و چون نام او را پرسید ؟
جواب داد : من محمّد جواد ، فرزند علیّ بن موسی الرّضا علیهما السلام هستم .
ماءمون با شنیدن نام او بر پدرش درود و رحمت فرستاد و به راه خود ادامه داد و رفت .
و چون مقداری از شهر دور شدند ، ماءمون کبکی را دید؛ پس باز شکاری خود را - که همراه داشت - رهایش کرد تا کبک را شکار کند و بیاورد؛ و چون باز شکاری پرواز کرد و رفت بعد از لحظاتی بازگشت در حالتی که یک ماهی کوچکی را - که هنوز زنده بود - به منقار خود گرفته بود .
با مشاهده این صحنه ، خلیفه و همراهانش بسیار در تعجّب و حیرت قرار گرفتند .
و هنگامی که خلیفه ، ماهی را از آن باز شکاری گرفت ، از ادامه راه برای شکار منصرف گردید و به سمت منزل خود مراجعت کرد .
در بین راه ، دوباره به همان کودکان برخورد کرد و حضرت جواد علیه السلام نیز در جمع دوستانش مشغول بازی بود ، پس ماءمون جلو آمد و حضرت را صدا زد .
امام جواد سلام اللّه علیه پاسخ داد : لبّیک .
ماءمون از حضرت پرسید : این چیست که من در دست گرفته ام ؟
حضرت جوادالائمّه علیه السلام به اذن و قدرت پروردگار متعال لب به سخن گشود و اظهار نمود : خداوند متعال به واسطه قدرت بی منتها و حکمت بی دریغش ، آنچه را که در دریاها و زمین آفریده ، نیز در آسمان و هوا قرار داده است .
و این باز شکاری یکی از آن موجودات کوچک و ظریف را شکار کرده است تا خلیفه ، فرزندی از فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله را آزمایش نماید و میزان اطّلاعات و معلومات او را بسنجد .
خلیفه پس از شنیدن چنین سخنانی ، شیفته او گردید و گفت : حقیقتا که تو فرزند رضا و از ذرّیه رسول خدا هستی ؛ و سپس آن حضرت را در آغوش خود گرفت و مورد دلجوئی و محبّت قرار داد.


📚إثبات الهدی،ج4،ص351، س6، به نقل از فصول المهمه ابن صباغ مالکی.

داستان های دیگر را در داستان فا مطالعه کنید

کلمات کلیدی

داستان مذهبی

dastan

dastan kootah

داستان فارسی

داستانی از کودکی امام جواد (ع)

آدم خوش گمان هرگز نمی هراسد

یا امام جواد الائمه علیه السلام

مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی