close
تبلیغات در اینترنت
داستان عاشقانه مذهبی ؛ قسمت بیست و ششم؛ (کارنامه ات را بیاور)

درحال بارگذاری ....
به داستان فا خوش آمدید.وارد یا عضو شوید کاربرگرامی شما اکنون در مسیر زیر قرار دارید : داستان عاشقانه مذهبی ؛ قسمت بیست و ششم؛ (کارنامه ات را بیاور)

داستان عاشقانه مذهبی ؛ قسمت بیست و ششم؛ (کارنامه ات را بیاور)

تاریخ ارسال پست:
جمعه 20 مرداد 1396
ارسال شده توسط:
حسین
تعداد بازدید:
395

داستان عاشقانه مذهبی ؛ قسمت بیست و ششم؛ (کارنامه ات را بیاور)

داستان عاشقانه مذهبی ؛ قسمت بیست و ششم؛ (کارنامه ات را بیاور)

🌠تا شب، فقط گریه کرد.کارنامههاشون رو داده بودن ، با یه نامه برای پدرها...
بچه یه مارکسیست ، زینب رو مسخره کرده بود که پدرش شهید شده و پدر نداره.

💥–مگه شما مدام شعر نمیخونید:
شهیدان زندهاند الله اکبر.
خوب ببر کارنامهات رو بده پدر زندهات امضا کنه. اون روز زینب نهار نخورد.
 شام هم نخورد و خوابید...

✔️تا صبح خوابم نبرد. همهاش به اون فکر میکردم.خدایا حالا با دل کوچیک و شکسته این بچه چی کار کنم؟

🍃هر چند توی این یه سال ، مثل علی فقط خندید و به روی خودش نیاورد اما میدونم توی دلش غوغاست.
💫کنار اتاق، تکیه داده بودم به دیوار و به چهره زینب نگاه میکردم که صدای اذان بلند شد.
با اولین الله اکبر از جاش پرید و رفت وضو گرفت.
💠نماز صبح رو که خوند، دوباره ایستاد به نماز. خیلی خوشحال بود.
مات و مبهوت شده بودم.
نه به حال دیشبش، نه به حال صبحش ...

🔷دیگه دلم طاقت نیاورد.
سر سفره آخر به روش آوردم .
اول حاضر نبود چیزی بگه اما بالاخره مهر دهنش شکست ...

🌟- دیشب بابا اومد توی خوابم.کارنامهام رو
برداشت و کلی تشویقم کرد.
بعد هم بهم گفت:

💟زینب بابا ،کارنامهات رو امضا کنم؟
یا برای کارنامه عملت از حضرت زهرا امضا بگیرم؟

💝منم با خودم فکر کردم دیدم این یکی رو که خودم بیست شده بودم ،منم اون رو
انتخاب کردم ،بابا هم سرم رو بوسید و رفت.

✳️مثل ماست وا رفته بودم. لقمه غذا توی دهنم ،اشک توی چشمم ...
حتی نمی تونستم پلک بزنم ...
بلند شد، رفت کارنامهاش رو آورد براش امضا کنم. قلم توی دستم میلرزید، توان نگه داشتنش رو هم نداشتم.

💞اصلا نفهمیدم زینب چطور بزرگ شد.
علی کار خودش رو کرد.
اونقدر با وقار و خانم شده بود که جز تحسین و تمجید از دهن دیگران، چیزی در نمیاومد.

✔️با شخصیتش، همه رو مدیریت میکرد.
حتی برادرهاش اگر کاری داشتن یا موضوعی پیش میاومد ، قبل از من با زینب حرف میزدن...

❌بالاخره من بزرگش نکرده بودم. وقتی هفده سالش شد ،خیلی ترسیدم ،یاد خودم افتادم که توی سن کمتر از اون، پدرم چطور از درس محرومم کرد.

🔹میترسیدم بیاد سراغ زینب ،اما ازش خبری نشد، دیپلمش رو با معدل بیست گرفت و توی اولین کنکور، با رتبه تک رقمی، پزشکی تهران قبول شد.

🔸توی دانشگاه هم مورد تحسین و کانون احترام بود. پایینترین معدلش، بالای هجده و نیم بود.
هر جا پا میگذاشت ،از زمین و زمان براش خواستگار میومد.خواستگارهایی که حتی یکیش، حسرت تمام دخترهای اطراف بود.

🔘مادرهاشون بهم سپرده بودن اگر زینب خانم نپسندید و جواب رد داد ،دخترهای ما رو بهشون معرفی کنید.
اما باز هم پدرم چیزی نمیگفت. اصلا باورم نمیشد.
❤️گاهی چنان پدرم رو نمیشناختم که حس میکردم مریخیها عوضش کردن.
 زینب، مدیریت پدرم رو هم با رفتار و زبانش توی دست گرفته بود.
🔸سال 76،75 تب خروج دانشجوها و فرار مغزها شایع شده بود ،همون سالها بود
که توی آزمون تخصص شرکت کرد و نتیجهاش زنیب رو در کانون توجه سفارت کشورهای مختلف قرار داد.
🔹مدام برای بورسیه کردنش و خروج از ایران پیشنهادهای رنگارنگ به دستش میرسید.
🍃هر سفارت خونه برای سبقت از دیگری پیشنهاد بزرگ تر و وسوسه انگیزتری میداد ولی زینب محکم ایستاد.
👌 به هیچ عنوان قصدخروج از ایران رو نداشت ؟ اما خواست خدا در مسیر دیگه ای رقم خورده بود، چیزی که هرگز گمان نمیکردیم ....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشاهده آرشیو کامل این داستان (کلیک کنید)

کلمات کلیدی

رمان مذهبی

رمان

رمان بی تو هرگز

داستان بلند مذهبی

داستان عاشقانه مذهبی

رمان عاشقانه مذهبی بیتوهرگز

قسمت بیست و ششم رمان بی تو هرگز

roman

roman asheghane

bi to harghez

مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی