close
دانلود آهنگ جدید
قسمت بیست و یکم داستان عاشقانه مذهبی «برای آخرین بار»

درحال بارگذاری ....
به داستان فا خوش آمدید.وارد یا عضو شوید کاربرگرامی شما اکنون در مسیر زیر قرار دارید : قسمت بیست و یکم داستان عاشقانه مذهبی «برای آخرین بار»

قسمت بیست و یکم داستان عاشقانه مذهبی «برای آخرین بار»

تاریخ ارسال پست:
شنبه 17 تير 1396
ارسال شده توسط:
حسین
تعداد بازدید:
196

قسمت بیست و یکم داستان عاشقانه مذهبی «برای آخرین بار»

 بسم رب الشهدا

داستان عاشقانه مذهبی
قسمت بیست و یکم
برای آخرین بار


این بار هم موقع تولد بچه ها علی نبود.
زنگ زد، احوالم رو پرسید گفت؛ فشار توی جبهه سنگینه و مقدور نیست برگرده...

وقتی بهش گفتم سه قلو پسره،
 فقط سالمتی شون رو پرسید.
–الحمدلله که سالمن...
–فقط همین؟!بی ذوق.
 همه کلی واسشون ذوق کردن...
–همین که سالمن کافیه.

 ذوق کردن یا نکردنش واسم مهم نبود،
 الکی حرف می زدم که ازش حرف
بکشم.
خیلی دلم براش تنگ شده بود.
حتی به شنیدن صداش هم راضی بودم.

زمانی که داشتم از سه قلوها مراقبت می کردم،تازه به حکمت خدا پی بردم ،شاید کمک کار زیاد داشتم ،اما واقعا دختر عصای دست مادره.
این حرف تا اون موقع فقط برام ضرب المثل بود.
سه قلو پسر ...
بدتر از همه عین خواهرهاشون وروجک...
هنوز درست چهار دست و پا نمی کردن که نفسم رو بریده بودن...
توی این فاصله، علی یکی دو بار برگشت. خیلی کمک کار من بود اما واضح، دیگه پابند زمین نبود،هر بار که بچه ها رو بغل می کرد،
بند دلم پاره می شد...

ناخودآگاه یه جوری نگاهش می کردم انگار آخرین باره دارم می بینمش. نه فقط من، دوست هاش هم همین طور شده بودن...
برای دیدنش به هر بهانه ای میومدن در خونه.
هی می رفتن و برمی گشتن و صورتش رو می بوسیدن.
موقع رفتن چشم هاشون پر اشک می شد.
دوباره برمی گشتن بغلش می کردن.
همه ، حتی پدرم فهمیده بود این آخرین دیدارهاست.
تا اینکه واقعا برای آخرین بار رفت.

حالم خراب بود.می رفتم توی آشپزخونه،
بدون اینکه بفهمم ساعت ها فقط به در و دیوار نگاه می کردم ...
 قاطی کرده بودم ...
پدرم هم روی آتیش دلم نفت ریخت...
برعکس همیشه ، یهو بی خبر اومد دم در.
بهانه اش دیدن بچه ها بود اما چشمش توی خونه می چرخید.
تا نزدیک شام هم خونه ما موند.
آخر صداش در اومد...
–این شوهر بی مبالات تو ، هیچ وقت خونه نیست.
به زحمت بغضم رو کنترل کردم...
–برگشته جبهه. حالتش عوض شد.
سریع بلند شد کتش رو پوشید که بره.
دنبالش تا پای در رفتم اصرار کنم برای شام بمونه. چهره اش خیلی توی هم بود.
یه لحظه توی طاق در ایستاد،
–اگر تلفنی باهاش حرف زدی، بگو بابام گفت حلالم کن بچه سید، خیلی بهت بد کردم...
دیگه رسما داشتم دیوونه می شدم.
شدم اسپند روی آتیش.
 شب از شدت فشار عصبی خوابم نمی برد.
اون خواب عجیب هم کار خودش رو کرد. خواب دیدم موجودات سیاه شبح مانند، ریخته بودن سر علی ،هر کدوم یه تیکه از بدنش رو می کند و می برد.

از خواب که بلند شدم، صبح اول وقت، سه قلوها و دخترها رو برداشتم و رفتم در خونه مون، بابام هنوز خونه بود،مادرم از حال بهم ریخته من بدجور نگران شد.بچه ها رو گذاشتم اونجا.حالم طبیعی نبود. چرخیدم سمت پدرم،
–باید برم ، امانتی های سید ، همه شون بچه سید...
و سریع و بی خداحافظی چرخیدم سمت در، مادرم دنبالم دوید و چادرم رو کشید.
–چه کار می کنی هانیه؟ چت شده؟
نفس برای حرف زدن نداشتم.
برای اولین بار توی کل عمرم ،پدرم پشتم ایستاد، اومد جلو و من رو از توی دست
مادرم کشید بیرون.
–برو
و من رفتم....


باقی قسمت ها بزودی قرار داده می شود

برای مشاهده آرشیو این داستان کلیک کنید

کلمات کلیدی

داستان عاشقانه مذهبی

رمان

roman

dastan boland

asheghaneh mazhabi

قسمت برای آخرین بار داستان عاشقانه مذهبی

بی تو هرگز

dastan

رمان مذهبی

مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
ناشناس میگه :
سلام خیلی ممنون بابت مطالب خوبتون
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی