close
تبلیغات در اینترنت
ماجرای شعر دختر ابوالاسود دئلی

درحال بارگذاری ....
به داستان فا خوش آمدید.وارد یا عضو شوید کاربرگرامی شما اکنون در مسیر زیر قرار دارید : ماجرای شعر دختر ابوالاسود دئلی

ماجرای شعر دختر ابوالاسود دئلی

تاریخ ارسال پست:
پنجشنبه 24 تير 1395
ارسال شده توسط:
حسین
تعداد بازدید:
853

ماجرای شعر دختر  ابوالاسود دئلی

هدیه معاویه

معاویه روزی برای ابوالاسود دئلی هدیه ای فرستاد که مقداری از آن، حلوا بود. منظورش از فرستادن هدیه این بود که دل آنها را بدست آورد و قلبشان را از محبت علی (علیه السلام) خالی کند. ابوالاسود دخترکی پنج ساله یا شش ساله داشت پیش پدر آمد همین که چشمش به حلوا افتاد لقمه ای از آن برداشت در دهان گذاشت.
ابوالاسود گفت دخترکم! بینداز، این غذا زهری است، معاویه می خواهد بوسیله حلوا ما را فریب دهد و از امیر المؤمنین (علیه السلام) دور کند، محبت ائمه (علیهم السلام) را از قلب ما خارج نماید. دخترک گفت قبحه الله یخدعنا عن السید المطهر بالشهداء المزعفر تبا لمرسله و آکله خدا صورتش را زشت کند. می خواهد ما را از سید پاک و بزرگوار به وسیله حلوائی شیرین و زعفران دار بفریبد. مرگ بر فرستنده و خورنده این حلوا باد. آنقدر دست به گلو برد و خود را رنج داد تا آنچه خورده بود قی کرد آنگاه که خود را پاک از آلودگی حلوا یافت این شعر را سرود.
ابا لشهد المزعفر یابن هند - نبیع علیک احسابا و دینا
معاذ الله کیف یکون هذا - و مولانا امیرالمومنینا

منبع:(الکنی و الالقاب، ج 1، ص 7. )

کلمات کلیدی

حکایت مذهبی پندآموز

حکایت آموزنده

حکایت

داستان

حلوای از طرف معاویه

شعر دخترک ابوالاسود دئلی

مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی