close
دانلود آهنگ جدید
داستان مذهبی ایستگاه بعد ... دست های خالی

درحال بارگذاری ....
به داستان فا خوش آمدید.وارد یا عضو شوید کاربرگرامی شما اکنون در مسیر زیر قرار دارید : داستان مذهبی ایستگاه بعد ... دست های خالی

داستان مذهبی ایستگاه بعد ... دست های خالی

تاریخ ارسال پست:
پنجشنبه 08 تير 1396
ارسال شده توسط:
حسین
تعداد بازدید:
369

داستان مذهبی ایستگاه بعد ... دست های خالی

داستان مذهبی ایستگاه بعد ... دست های خالی


ساعت حول و حوش 22 و 45 دقیقه بود که آخرین قطار به سمت تهران جنوب وارد ایستگاه شد.
داشتم به اصرار دوستم برای شرکت در مراسم عزاداری شب قدر به هیاتشان میرفتم که گویا کلی هزینه کرده و مداح بنامی دعوت کرده بودند!
درب قطار داشت بسته میشد که پسرکی حدودا چهارده ، پانزده ساله دوید و پایش را بین درب گذاشت و سوار شد.
شلوار پارچه ای قهوه ای رنگ و پیراهن مشکی و کفش مردانه ای پوشیده بود که با سن و سالش تضاد داشت.
چشمانش عجیب گیرا بود و غم بزرگی در چهره اش موج میزد.
خطوط روی صورتش هم گواهی میداد که زندگی سختی را میگذراند.
به محض سوار شدن از بغل دستی اش که مردی میانسال بود پرسید:

_اقا ببخشید من میخوام برم قلعه مرغی..کدوم ایستگاه باید پیاده شم؟! آدرس را متوجه شد و اینبار درخواست تلفن همراه داشت تا تماسی بگیرد.

کاغذی از جیبش خارج کرد و شماره ای را گرفت.
آرام صحبت میکرد اما صدایش را میشنیدم

_الو...سلام آبجی..کی بردنش؟!...باشه نگران نباش امشب پیشت میمونم.

صدایش را کمی آرام تر کرد

_شام خوردید؟!...باشه... باشه.. خداحافظ.

هم مسیر بودیم و با هم از ایستگاه خارج شدیم.
چندباری خواستم صدایش کنم اما از چشمان این پسربچه مردانگی میریخت و جرات ترحم کردن نداشتم!
نزدیک هیات رسید،کمی مکث کرد.از کسانی که جلوی درب ایستاده بودند چیزی پرسید و رفت چند قدم آن طرف تر روی جدول نشست.
پیکان وانت سفیدی ایستاد و خدمتکاران داشتند غذاهایی که در ظروف یکبار مصرف بسته بندی شده بود را داخل هیات میبردنند که از جایش بلند شد و نزدیک رفت و درخواست غذا کرد.
ابتدا قبول نمیکردنند و می گفتند برو داخل.
خب باید جلوی مداح سرشناس و مهمان های عالی قدرشان آبرو داری میکردند!
خلاصه با کمی اصرار یک عدد غذا گرفت و لای پیراهنش پوشاند و در تاریکی و خلوتی خیابان، پای پیاده رفت.
صدای مداح به گوشم نمیرسید اما در آن سکوت شب ،چشمانم توان نگاه داشتن اشک را نداشتند.
میدانی فلسفه ی عجیبی ست..
تا وقتی بود
نیمه های شب
کیسه را بر دوش میگرفت و جلوی درب خانه ها میرفت و نمیگذاشت هیچ یتیم و فقیری گرسنه سر بر بالین بگذارد.
حالا که نیست یتیمان و فقرا جلوی درب خانه ی او می آیند!
علی (ع) را میگویم
انگار که قرار نیست رسالتش پایان بیابد.
اما براستی من و آدم های داخل هیات فقیر بودیم یا آن پسر بچه که غذایش را گرفت و رفت؟!!
درب خانه ی علی(ع) باز است
سفره ی رحمتش پهن.
دست دلت را بگیر و بیا
هیچ کس گرسنه از این خانه بیرون نمیرود.


نویسنده: علی سلطانی

کلمات کلیدی

داستان

dastan

dastan kootah

dastanak

داستان کوتاه مذهبی

داستانی از علی سلطانی

داستان یتیمان و زمان حضرت علی علیه السلام

dastanfa

مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی