close
دانلود آهنگ جدید
دو داستان آموزنده معلم و ارزش محبت

درحال بارگذاری ....
به داستان فا خوش آمدید.وارد یا عضو شوید کاربرگرامی شما اکنون در مسیر زیر قرار دارید : دو داستان آموزنده معلم و ارزش محبت

دو داستان آموزنده معلم و ارزش محبت

تاریخ ارسال پست:
چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396
ارسال شده توسط:
حسین
تعداد بازدید:
678

دو داستان آموزنده معلم و ارزش محبت

 


 معلم


تنها چند سالم بود که با واژه معلم آشنا شدم.
معلم برای من کسی بود که به بچه ها خواندن و نوشتن یاد می دهد، امتحان می گیرد، کم و زیاد نمره می دهد و تمام.
اما بعدها فهمیدم معلم ها قدرت بزرگ تری هم دارند، آنها می توانند دید آدم ها را به زندگی تغییر دهند.
آنها می توانند درس های بزرگ تری هم بدهند.

حقیقت این است که معلم ها فقط در مدرسه نیستند.
معلم می تواند همان کودکی باشد که قهر و ناراحتی اش به چند دقیقه نرسیده تمام می شود و درس بخشش می دهد.
معلم می تواند پیرزن بی سوادی باشد که به فرزندان و نوه هایش عشق می ورزد و هیچ کس مهربانی و عشق را به خوبیِ او یاد نمی دهد.
معلم می تواند کارگری ساده باشد که برای خواسته هایش، صبح تا شب کار می کند؛ کارگری که درس تلاش و جنگیدن برای رسیدن به آرزوها را می دهد.
معلم می تواند بیماری باشد که هیچ دردی او را از ادامه زندگی ناامید نمی کند، سختی ها را تحمل می کند و درس امید می دهد.

دنیا پر از معلم است.
معلم هایی که جدا از سن و سال و جدا از تحصیلات، درس زندگی می دهند.
هر کدام از ما می توانیم حتی برای یک نفر معلم باشیم، به شرط اینکه چیزی برای یاد دادن داشته باشیم.

👤 حسین حائریان


 ارزش محبت


در یک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان خواست تا تصویری از چیزی که برایشان بسیار با ارزش است را بکشند.

او با خود فکر می کرد که این بچه های فقیر، حتما تصویر بوقلمون و میز پر از غذا را می کشند، ولی وقتی یکی از بچه ها نقاشی ساده و کودکانه خود را تحویل داد، معلم شوکه شد.
او تصویر یک دست را کشیده بود، ولی این دست چه کسی بود؟

یکی از بچه ها گفت من فکر می کنم این دست خداست که به ما غذا می رساند.
دیگری گفت که این دست کشاورزی است که گندم می کارد.
معلم بالای سر آن کودک رفت و از او پرسید این دست چه کسی است؟
کودک در حالی که خجالت می کشید گفت خانم، این دست شماست.
معلم به یاد آورد که از وقتی این کودک پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه های مختلف پیش او می آمد تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بکشد.

 


کلمات کلیدی

داستان

داستان زیبا

داستان آموزنده

داستان کوتاه

داستان معلم

حکایت

داستان جدید

Dastan

datsanak

dastan kootah

محبت

تلنگر

مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی