close
دانلود آهنگ جدید
داستان امام موسی کاظم علیه السلام و عصای پیرمرد

درحال بارگذاری ....
به داستان فا خوش آمدید.وارد یا عضو شوید کاربرگرامی شما اکنون در مسیر زیر قرار دارید : داستان امام موسی کاظم علیه السلام و عصای پیرمرد

داستان امام موسی کاظم علیه السلام و عصای پیرمرد

تاریخ ارسال پست:
پنجشنبه 07 ارديبهشت 1396
ارسال شده توسط:
حسین
تعداد بازدید:
321

داستان امام موسی کاظم علیه السلام و عصای پیرمرد

حکایت امام موسی کاظم علیه السلام و عصای پیرمرد

مسجد داشت خلوت می شد.
نماز جماعت تمام شده بود.
عده زیادی بلند شده و رفته بودند.
تنها چند نفری نشسته بودند یا نماز می خواندند.
امام موسی کاظم (علیه السلام) مشغول نماز خواندن بود.
زکریا اعور تکیه داده بود به دیوار صحن و عجله ای برای رفتن نداشت.
منتظر بود امام نمازش را تمام کند تا ایشان را همراهی کند.

پیرمردی هم نزدیک امام نشسته بود.
او هم انگار عجله ای برای رفتن نداشت.
شاید هم خم و راست شدن و سجده و رکوع خسته اش کرده بود.
آخر پای پیرمرد درد می کرد.
به زحمت می توانست روی پا بند بشود و بدون عصا اصلا نمی توانست راه برود.
مدتی بعد، پیرمرد تصمیم گرفت بلند شود و راه بیفتد.
به سختی روی پاهای لرزانش بلند شد، اما انگار بعد یادش آمد که فراموش کرده عصایش را بردارد.
خم شدن و برداشتن عصا برایش سخت بود.
یکی دو بار تلاش کرد، اما نتیجه ای نگرفت.

زکریا فاصله اش با پیرمرد زیاد بود و نمی توانست به کمکش برود.
شاید تنبلی اش می آمد از سر جای خود برخیزد، اما در همین موقع اتفاق عجیبی روی داد.
امام در همان حال نماز، عصای پیرمرد را برداشت و به او داد و بعد نمازش را ادامه داد.
آن وقت بود که زکریا، هم از کارش پشیمان شد و هم فهمید که کمک کردن به پیرمرد ناتوان، چقدر می تواند مهم باشد، آنقدر که بتوان سر نماز هم این کار را انجام داد.

منبع: حکایت هایی از زندگی امام موسی کاظم (علیه السلام)، حسین حاجیلو، صفحه 19

کلمات کلیدی

داستان

دساتان مذهبی

Dastan

dastanak

داستان زیبا

حکایت

hekayat

حکایت هایی از زندگی امام موسی کاظم (علیه السلام)

مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی