close
دانلود آهنگ جدید
قسمت 17 و 18 (رگ یاب و مجنون علی ) داستان بلند عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز

درحال بارگذاری ....
به داستان فا خوش آمدید.وارد یا عضو شوید کاربرگرامی شما اکنون در مسیر زیر قرار دارید : قسمت 17 و 18 (رگ یاب و مجنون علی ) داستان بلند عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز

قسمت 17 و 18 (رگ یاب و مجنون علی ) داستان بلند عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز

تاریخ ارسال پست:
یکشنبه 06 فروردين 1396
ارسال شده توسط:
حسین
تعداد بازدید:
300

قسمت 17 و 18 (رگ یاب و مجنون علی ) داستان بلند عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز

 بسم رب الشهدا

 داستان بلند عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز

قسمت هفدهم

«رگ یاب»


🔘اون شب علی مثل همیشه دیر وقت و خسته اومد خونه.رفتم جلوی در استقبالش.
بعد هم سریع رفتم براش شام بیارم.
دنبالم اومد توی آشپزخونه،

- چرا اینقدر گرفته ای؟
حسابی جا خوردم!
✔️من که با لبخند و خوشحالی رفته بودم استقبال!!

با تعجب، چشم هام رو ریز کردم و زل زدم
بهش.خنده اش گرفت ...
- این بار دیگه چرا اینطوری نگام می کنی؟
–علی جون من رو قسم بخور ، تو ذهن آدم ها رو می خونی؟
💔صدای خنده اش بلندتر شد.نیشگونش گرفتم.
–ساکت باش بچه ها خوابن.
صداش رو آورد پایین تر. هنوز می خندید...
–قسم خوردن که خوب نیست ولی بخوای قسمم می خورم.
🍃نیازی به ذهن خونی نیست ،روی پیشونیت نوشته .
رفت توی حال و همون جا ولو شد.
–دیگه جون ندارم روی پا بایستم.
🍵با چایی رفتم کنارش نشستم.
–راستش امروز هر کار کردم نتونستم رگ پیدا کنم.آخر سر، گریه همه در اومد.
دیگه هیچکی نذاشت ازش رگ
بگیرم.تا بهشون نگاه می کردم مثل صاعقه در می رفتن...

💥–اینکه ناراحتی نداره ...
بیا روی رگ های من تمرین کن...
–جدی؟لای چشمش رو باز کرد...
–رگ مفته جایی هم که برای در رفتن ندارم...

و دوباره خندید. منم با خنده سرم رو بردم دم گوشش...
–پیشنهاد خودت بود ها ... وسط کار جا زدی، نزدی...
🌟و با خنده مرموزانه ای رفتم توی اتاق و وسایلم رو آوردم...

💞بیچاره نمی دونست بنده چند عدد سوزن و آمپول در سایزهای مختلف توی خونه داشتم. با دیدن من و وسایلم، خنده مظلومانه ای کرد و بلند شد، نشست از حالتش خنده ام گرفت...

🌠–بزار اول بهت شام بدم وسط کار غش نکنی مجبور بشم بهت سرم هم بزنم کارم رو شروع کردم یا رگ پیدا نمی کردم یا تا سوزن رو می کردم توی دستش، رگ گم می شد...
 
💉هی سوزن رو می کردم و در می آوردم می انداختم دور و بعدی رو برمی داشتم.
 نزدیک ساعت 3 صبح بود که
بالاخره تونستم رگش رو پیدا کنم.
 ناخودآگاه و بی هوا، از خوشحالی داد زدم...

🎈–آخ جون. بالاخره خونت در اومد.
یهو دیدم زینب توی در اتاق ایستاده. زل زده بود به ما، با چشم های متعجب و وحشت زده بهمون نگاه می کرد.خندیدم و گفتم:
–مامان برو بخواب.چیزی نیست. انگار با جمله من تازه به خودش اومده بود.

🔷–چیزی نیست؟بابام رو تیکه تیکه کردی، اون وقت میگی چیزی نیست؟
تو جلادی یا مامان مایی؟
و حمله کرد سمت من.علی پرید و بین زمین و آسمون گرفتش.محکم بغلش کرد...

🔶–چیزی نشده زینب گلم ،بابایی مرده ،مردها راحت دردشون نمیاد، سعی می کرد آرومش کنه اما فایده ای نداشت.

 ❤️محکم علی رو بغل کرده و برای باباش گریه می کرد.حتی نگذاشت بهش دست بزنم.
اون لحظه تازه به خودم اومدم، اونقدر محو کار شده بودم که اصلا نفهمیدم هر دو دست علی سوراخ سوراخ وکبود و قلوه کن شده بود.

 


قسمت هیجدهم
مجنون علی


🌟تا روز خداحافظی، هنوز زینب باهام سرسنگین بود ...
تلاش های بی وقفه من و علی هم فایده ای نداشت.علی رفت و منم چند روز بعد دنبالش. تا جایی که می شد سعی کردم بهش نزدیک باشم.
💞 لیلی و مجنون شده بودیم ...
اون لیلای من، منم مجنون اون.

💥روزهای سخت توی بیمارستان صحرایی یکی پس از دیگری می گذشت ...
مجروح پشت مجروح ،
کم خوابی و پر کاری.
🍃تازه حس اون روزهای علی رو می فهمیدم که نشسته خوابش می برد.من گاهی به خاطر
بچه ها برمی گشتم اما برای علی برگشتی نبود.
اون می موند و من باز دنبالش. بو می کشیدم کجاست...
✔️تنها خوشحالیم این بود که بین مجروح ها، علی رو نمی دیدم .هر شب با خودم می گفتم خدا رو شکر ...
امروز هم علی من سالمه ...
🔴 همه اش نگران بودم با اون تن رنجور و داغون از شکنجه، مجروح هم بشه.
بیش از یه سال از شروع جنگ می گذشت ، داشتم توی بیمارستان، پانسمان زخم یه مجروح رو عوض می کردم که یهو بند دلم پاره شد.
🔷 حس کردم یکی داره جانم رو از بدنم بیرون می کشه.
زمان زیادی نگذشته بود که شروع کردن به مجروح آوردن .
🔘این وضع تا نزدیک غروب ادامه داشت و من با همون شرایط به مجروح ها میرسیدم .

🌹تعداد ما کم بود و تعداد اونها هر لحظه بیشتر می شد.تو اون اوضاع یهو چشمم به علی افتاد.یه گوشه روی زمین، تمام پیراهن و شلوارش غرق خون بود...
 جبهه پر از علی بود .

🔶با عجله رفتم سمتش .خیلی بی حال شده بود.یه نفر، عمامه علی رو بسته بود دور شکمش .تا دست به عمامه اش زدم، دستم پر خون شد . عمامه سیاهش اصال نشون نمی داد .اما فقط خون بود...

💔چشم های بی رمقش رو باز کرد ...
 تا نگاهش بهم افتاد،دستم رو پس زد ، زبانش به سختی کار می کرد...
–برو بگو یکی دیگه بیاد...
✳️بی توجه به حرفش ،دوباره دستم رو جلو بردم که بازش کنم ... دوباره پسش زد ... قدرت حرف زدن نداشت ... سرش
داد زدم...
❌–میزاری کارم رو بکنم یا نه؟...
مجروحی که کمی با فاصله از علی روی زمین خوابیده بود ... سرش رو بلند کرد و گفت:
–خواهر ... مراعات برادر ما رو بکن ... روحانیه ... شاید با شما معذبه...
با عصبانیت بهش چشم غره رفتم.
–برادرتون غلط کرده. من زنشم.دردش اینجاست که نمی خواد من زخمش رو ببینم...

💞محکم دست علی رو پس زدم و عمامه اش رو با قیچی پاره کردم.تازه فهمیدم چرا نمی خواست زخمش رو ببینم...
علی رو بردن اتاق عمل و من هزار نماز شب نذر موندنش کردم . مجروح هایی با وضع بهتر از اون، شهید شدن ...

❌اما علی با اولین هلی کوپتر انتقال مجروح، برگشت عقب...دلم با اون بود اما توی بیمارستان موندم.
 از نظر من، همه اونها برای یه پدر و مادر ... یا همسر و فرزندشون بودن ...
یه علی بودن ...
 جبهه پر از علی بود...

کلمات کلیدی

رمان مذهبی

رمان عاشقانه

رمان عاشقانه مذهبی

roman asheghaneh

داستان بلاند بی تو هرگز

رمان مذهبی عاشقانه بی تو هرگز

داستان رگ یاب

داستان مجنون و لیلی در دفاع مقدس

مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی