close
تبلیغات در اینترنت
قسمت 15 و 16 (آمدی جانم به قربانت و روزهای التهاب) داستان بلند عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز

درحال بارگذاری ....
به داستان فا خوش آمدید.وارد یا عضو شوید کاربرگرامی شما اکنون در مسیر زیر قرار دارید : قسمت 15 و 16 (آمدی جانم به قربانت و روزهای التهاب) داستان بلند عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز

قسمت 15 و 16 (آمدی جانم به قربانت و روزهای التهاب) داستان بلند عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز

تاریخ ارسال پست:
چهارشنبه 02 فروردين 1396
ارسال شده توسط:
حسین
تعداد بازدید:
285

قسمت 15 و 16 (آمدی جانم به قربانت و روزهای التهاب) داستان بلند عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز

❤️ بسم رب الشهدا ❤️

داستان عاشقانه مذهبی
قسمت پانزدهم
آمدی جانم به قربانت


🌟شلوغی ها به شدت به دانشگاه ها کشیده شده بود. اونقدر اوضاع به هم ریخته بود که نفهمیدن یه زندانی سیاسی برگشته
دانشگاه.
❌منم از فرصت استفاده کردم با قدرت و تمام توان درس می خوندم.ترم آخرم و تموم شدن درسم با فرار شاه و آزادی تمام زندانی های سیاسی همزمان شد...

✔️التهاب مبارزه اون روزها و شیرینی فرار شاه با آزادی علی همراه شده بود.
صدای زنگ در بلند شد ...
در رو که باز کردم ،علی بود...
علی ۲۶ ساله من ...
مثل یه مرد چهل ساله شده بود ...
 چهره شکسته ...
 بدن پوست به استخوان چسبیده ...
 با موهایی که می شد تارهای سفید رو بین شون دید و پایی که می لنگید ...

💮زینب یک سال و نیمه بود که علی رو بردن و مریم هرگز پدرش رو ندیده بود ...
حالا زینبم داشت وارد هفت سال می شد و سن مدرسه رفتنش شده بود و مریم به شدت با علی غریبی می کرد ...
 
🔷می ترسید به پدرش نزدیک بشه و پشت زینب قایم شده بود ...
من اصلا توی حال و هوای خودم نبودم ... نمی فهمیدم باید چه کار کنم ...
به زحمت خودم رو کنترل می کردم ...
دست مریم و زینب رو گرفتم و آوردم جلو.

🍃–بچه ها بیاید. یادتونه از بابا براتون تعریف می کردم ؟؟
ببینید بابا اومده ...
 بابایی برگشته خونه ...
علی با چشم های سرخ، تا یه ساعت پیش حتی نمی دونست بچه دوم مون دختره خیلی آروم دستش رو آورد سمت مریم.
مریم خودش رو جمع کرد و دستش رو از توی دست علی کشید.چرخیدم سمت مریم،

🍃–مریم مامان ... بابایی اومده ...علی با سر بهم اشاره کرد ولش کنم.
چشم ها و لب هاش می لرزید ...
دیگه نمی تونستم اون صحنه رو ببینم ... چشم هام آتش گرفته بود و قدرتی برای کنترل اشک هام نداشتم ...
صورتم رو چرخوندم و بلند شدم...

💔–میرم برات شربت بیارم علی جان.
چند قدم دور نشده بودم که یهو بغض زینبم شکست و خودش رو پرت کرد توی بغل علی.
بغض علی هم شکست.
محکم زینب رو بغل کرده بود و بی امان گریه می کرد.من پای در آشپزخونه، زینب توی بغل علی و مریم غریبی کنان ...

💞 شادترین لحظات اون سال هام به سخت ترین شکل می گذشت ...
بدترین لحظه، زمانی بود که صدای در دوباره بلند شد ...
🔸پدر و مادر علی، سریع خودشون رو رسونده
بودن. مادرش با اشتیاق و شتاب، علی گویان  دوید داخل
 تا چشمش به علی افتاد از هوش رفت ...
علی من، پیر شده بود...


قسمت شانزدهم
روزهای التهاب


🔷روزهای التهاب بود.ارتش از هم پاشیده بود. قرار بود امام برگرده.هنوز دولت جایگزین شاه، سر کار بود.
🔶خواهرم با اجبار و زور شوهرش از ایران رفتن.اون یه افسر شاه دوست بودو مملکت بدون شاه برای اون معنایی نداشت.

💥حتی نتونستم برای آخرین بار خواهرم رو ببینم.علی با اون حالش بیشتر اوقات توی خیابون بود.
🌟تازه اون موقع بود که فهمیدم کار با سلاح رو عالی بلده.توی مسجد به جوان ها، کار با سلاح و گشت زنی رو یاد می داد...

✔️پیش یه چریک لبنانی توی کوه های اطراف تهران آموزش دیده بود.اسلحه می گرفت دستش و ساعت ها با اون وضعش توی خیابون ها گشت می زد.

💮هر چند وقت یه بار خبر درگیری عوامل شاه و گارد با مردم پخش می شد ...
اون روزها امنیت شهر، دست مردم عادی مثل علی بود و امام آمد.

🍃ما هم مثل بقیه ریختیم توی خیابون مسیر آمدن امام و شهر رو تمیز می کردیم.
 اون روزها اصلا علی رو ندیدم .
رفته بود برای حفظ امنیت مسیر حرکت امام.
همه چیزش امام بود. نفسش بود و امام بود.
نفس مون بود و امام بود...

💞با اون پای مشکل دارش، پا به پای همه کار می کرد.برمی گشت خونه اما چه برگشتنی...

گاهی از شدت خستگی، نشسته خوابش می برد...
می رفتم براش چای بیارم، وقتی برمی گشتم خواب خواب بود. نیم ساعت، یه ساعت همون طوری می خوابید و دوباره می رفت بیرون...

🔴هر چند زمان اندکی توی خونه بود ولی توی همون زمان کم هم دل بچه ها رو برد...

💔عاشقش شده بودن.مخصوصا زینب.
هر چند خاطره ای ازش نداشت اما حسش نسبت به علی قوی تر از محبتش نسبت به من بود ...

🔘توی التهاب حکومت نوپایی که هنوز دولتش موقت بود ، آتش درگیری و جنگ شروع شد.
✴️کشوری که بنیان و اساسش نابود شده بود ... ثروتش به تاراج رفته بود ...
 ارتشش از هم پاشیده شده بود ...
حالا داشت طعم جنگ و بی خانمان شدن مردم رو هم می چشید ...

🎈علی مردی نبود که فقط نگاه کنه و منم کسی نبودم که از علی جدا بشم.
سریع رفتم دنبال کارهای درسیم ...
تنها شانسم این بود که درسم قبل از انقلاب فرهنگی و تعطیل شدن دانشگاه ها تموم شد ...

🌠بلافاصله پیگیر کارهای طرحم شدم ...
اون روزها کمبود نیروی پزشکی و پرستاری غوغا می کرد...

کلمات کلیدی

داستان

داستان مذهبی

داستان بلند بی تو هرگز

رمان عاشقانه مذهبی

رمان

رمان مذهبی

داستان عاشقانه مذهبی بی تو هرگز

قسمت آمدی جانم به قربانت

roman

dastan

dastan boland

آزاد شدن زندانی های سیاسی

داستان روزهای التهاب

مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی