close
تبلیغات در اینترنت
داستان زیبای شخصی که در جستوجوی خدا بود

درحال بارگذاری ....
به داستان فا خوش آمدید.وارد یا عضو شوید کاربرگرامی شما اکنون در مسیر زیر قرار دارید : داستان زیبای شخصی که در جستوجوی خدا بود

داستان زیبای شخصی که در جستوجوی خدا بود

تاریخ ارسال پست:
دوشنبه 30 اسفند 1395
ارسال شده توسط:
حسین
تعداد بازدید:
242

داستان زیبای شخصی که در جستوجوی خدا بود

داستان زیبای در جستوجوی خدا

یک نفر دنبال خدا می گشت ،
 شنیده بود که خدا آن بالاست و عمری دیده بود که
 دست ها رو به آسمان قد می کشد .
 پس هر شب از پله های آسمان بالا می رفت ، ابرها را کنارمی زد،
 چادرشبِ آسمان را می تکاند ،
 ماه را بو می کرد و ستاره ها را زیر ورو .
 او می گفت: خدا حتما یک جایی همین جا هاست
 و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش ؛
 که کسی بر آن تکیه زده باشد .
 او همه ی آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی .
 نه رد پایی روی ماه بود و نه نشانه ای لای ستاره ها.
 از آسمان دست کشید، از جست و جوی آن آبیِ بزرگ هم
 آن وقت نگاهش به زمینِ زیر پایش افتاد .
 زمین پهناور بود و عمیق .
 پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند
 زمین را کند ، ذره ذره و لایه لایه و هر روز فروتر رفت و فروتر
 خاک سرد بود و تاریک و نهایت آن جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود ،
 نه پایین و نه بالا ،
 نه زمین و نه آسمان . خدا را پیدا نکرد .
 اما هنوز کوه ها مانده بود.
 دریاها و دشت ها هم .
 پس گشت وگشت و گشت.
 پشت کوه ها و قعر دریا را، وجب به وجب دشت را.
 زیرتک تک همه ی ریگها را.
 لای همه ی قلوه سنگ ها و قطره قطره آبها را.
 اما خبری نبود
 از خدا خبری نبود ،
 نا امید شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو
 آن وقت نسیمی وزیدن گرفت.
 شاید نسیم فرشته بود که می گفت خسته نباش که خستگی مرگ است.
 هنوز مانده است،
 وسیع ترین و زیباترین و عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است.
 سرزمین گمشده ای که نشانی اش روی هیچ نقشه ای نیست.
 نسیم دور او را گشت و گفت : اینجا مانده است ،
 اینجا که نامش تویی و تازه او خودش را دید، سرزمین گمشده را دید .
 نسیم دریچه ی کوچکی را گشود ، راه ورود تنها همین بود
 و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد .
 خدا آن جا بود .
 بر عرش تکیه زده بود و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود، همین جاست .
 سال ها بعد ، وقتی که او به چشم های خود برگشت،
 خدا همه جا بود ؛ هم در آسمان هم در زمین .
 هم زیر ریگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه ،
 هم لای ستاره ها و هم روی ماه

کلمات کلیدی

داستان

داستان زیبا

داستان در جستوجوی خدا

dastan

dastanak

داستان شخصی که در پی خدا بود

خداشناسی

داستانک زیبا

dastan farsi

نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی