close
دانلود آهنگ جدید
قسمت 13 و 14 (هم راز و علی زنده است ) داستان مذهبی عاشقانه بدون تو هرگز

درحال بارگذاری ....
به داستان فا خوش آمدید.وارد یا عضو شوید کاربرگرامی شما اکنون در مسیر زیر قرار دارید : قسمت 13 و 14 (هم راز و علی زنده است ) داستان مذهبی عاشقانه بدون تو هرگز

قسمت 13 و 14 (هم راز و علی زنده است ) داستان مذهبی عاشقانه بدون تو هرگز

تاریخ ارسال پست:
دوشنبه 23 اسفند 1395
ارسال شده توسط:
حسین
تعداد بازدید:
397

قسمت 13 و 14 (هم راز و علی زنده است ) داستان مذهبی عاشقانه بدون تو هرگز

❤️ بسم رب الشهدا ❤️

داستان عاشقانه مذهبی
قسمت سیزدهم
هم راز

❌علی حسابی جا خورد و خنده اش کور شد. زینب رو گذاشت زمین.
–اتفاقی افتاده؟
رفتم تو اتاق، سر کمد و علی دنبالم.
از لای ساک لباس گرم ها، برگه ها رو کشیدم بیرون ...
🍃- اینها چیه علی؟
رنگش پرید...
–تو اونها رو چطوری پیدا کردی؟
–من میگم اینها چیه؟
تو می پرسی چطور پیداشون کردم؟

💥با ناراحتی اومد سمتم و برگه ها رو از دستم گرفت.
–هانیه جان
شما خودت رو قاطی این کارها نکن ...
با عصبانیت گفتم: یعنی چی خودم رو قاطی نکنم؟
🔥 می فهمی اگر ساواک شک کنه و بریزه توی خونه مثل آب خوردن اینها رو پیدا می کنه بعد هم می برنت داغت می مونه روی دلم

💖نازدونه علی به شدت ترسیده بود.اصلا حواسم بهش نبود.
اومد جلو و عبای علی رو گرفت ...
 بغض کرده و با چشم های پر اشک خودش رو چسبوند به علی ...

🌹با دیدن این حالتش بدجور دلم سوخت. بغض گلوی خودم رو هم گرفت.خم شد و زینب رو بغل کرد و بوسیدش.
چرخید سمتم و دوباره با محبت بهم نگاه کرد.

⭐️اشکم منتظر یه پخ بود که از چشمم بریزه پایین ...
- عمر دست خداست هانیه جان ...
اینها رو همین امشب می برم ...
شرمنده نگرانت کردم ...
دیگه نمیارم شون خونه...
زینب رو گذاشت زمین و سریع مشغول جمع کردن شد ...
✔️حسابی لجم گرفته بود
_من رو به یه پیرمرد فروختی؟
خنده اش گرفت ...
رفتم نشستم کنارش...
–این طوری ببندی شون لو میری ...
بده من می بندم روی شکمم ...
هر کی ببینه فکر می کنه باردارم...
🍃–خوب اینطوری یکی دو ماه دیگه نمیگن بچه چی شد؟
خطر داره ...
نمی خوام پای شما کشیده بشه وسط ...
توی چشم هاش نگاه کردم...
👪–نه نمیگن .واقعا دو ماهی میشه که باردارم...

 🔴سه ماه قبل از تولد دو سالگی زینب، دومین دخترمون هم به دنیا اومد.
این بار هم علی نبود.اما برعکس دفعه
قبل ، اصلا علی نیومد.
این بار هم گریه می کردم اما نه به خاطر بچه ای که دختر بود، به خاطر علی که هیچ کسی از سرنوشت خبری نداشت ...

🔘تا یه ماهگی هیچ اسمی روش نگذاشتم.
کارم اشک بود و اشک ...
مادر علی ازمون مراقبت می کرد.
من می زدم زیر گریه، اونم پا به پای من گریه می کرد. زینب بابا هم با دلتنگی ها و بهانه گیری های کودکانه اش روی زخم دلم نمک می پاشید ...
🔸از طرفی، پدرم هیچ سراغی از ما نمی گرفت.زبانی هم گفته بود از ارث محرومم کرده.

👌توی اون شرایط، جواب کنکور هم اومد.
تهران، پرستاری قبول شده بودم ....

🔵یه سال تمام از علی هیچ خبری نبود.
هر چند وقت یه بار، ساواکی ها مثل وحشی ها و قوم مغول، می ریختن توی خونه همه چیز رو بهم می ریختن.

🔘خیلی از وسایل مون توی اون مدت شکست.
زینب با وحشت به من می چسبید و گریه می کرد.
چند بار، من رو هم با خودشون بردن ولی بعد از یکی دو روز، کتک خورده ولم می کردن.

✴️روزهای سیاه و سخت ما می گذشت.
پدر علی سعی می کرد کمک خرج مون باشه ولی دست اونها هم تنگ بود.
درس می خوندم و خیاطی می کردم تا خرج زندگی رو در بیارم ،اما روزهای سخت تری انتظار ما رو می کشید.ترم سوم دانشگاه سر کلاس نشسته بودم که یهو ساواکی ها ریختن تو.دست ها و چشم هام رو بستن و من رو بردن.

💥اول فکر می کردم مثل دفعات قبله اما این بار فرق داشت.
چطور و از کجا؟
اما من هم لو رفته بودم ...
چشم باز کردم دیدم توی اتاق بازجویی
ساواکم ...
🔹روزگارم با طعم شکنجه شروع شد ...
کتک خوردن با کابل، ساده ترین بلایی بود که سرم می اومد ...
چند ماه که گذشت تازه فهمیدم اونها هیچ مدرکی علیه من ندارن ...
🔹به خاطر یه شک ساده، کارم به اتاق شکنجه ساواک کشیده بود
اما حقیقت این بود، همیشه می تونه بدتری هم وجود داشته باشه و بدترین قسمت زندگی من تا اون لحظه ،توی اون روز شوم شکل گرفت ...

🔶دوباره من رو کشون کشون به اتاق بازجویی بردن.چشم که باز کردم، علی جلوی من بود ...
بعد از دو سال که نمی دونستم زنده است یا اونو کشتن ...
زخمی و داغون ...
جلوی من نشسته بود...

 

---------------------------------------------------------

قسمت چهاردهم
---------------------------------------------------------

علی زنده است

✔️اول اصلا نشناختمش.چشمش که بهم افتاد رنگش پرید.
لب هاش می لرزید.چشم هاش پر از اشک شده بود اما من بی اختیار از خوشحالی گریه می کردم ...
❤️از خوشحالی زنده بودن علی ...
فقط گریه می کردم اما این خوشحالی
چندان طول نکشید ...
اون لحظات و ثانیه های شیرین جاش رو به شوم ترین لحظه های زندگیم داد.

💥قبل از اینکه حتی بتونیم با هم صحبت کنیم، شکنجه گرها اومدن تو.
من رو آورده بودن تا جلوی چشم های علی شکنجه کنن.
🔘علی هیچ طور حاضر به همکاری نشده بود.
سرسخت و محکم استقامت کرده بودو این ترفند جدیدشون بود.

✴️اونها، من رو جلوی چشم های علی شکنجه می کردن و اون ضجه می زد و فریاد می کشید. صدای یا زهرا گفتنش یه لحظه قطع نمی شد.

❌با تمام وجود، خودم رو کنترل می کردم
می ترسیدم.می ترسیدم حتی با گفتن یه آخ کوچیک دل علی بلرزه و حرف بزنه ...
 با چشم هام به علی التماس می کردم و ته دلم خدا خدا می گفتم.
نه برای خودم ، نه برای درد ، نه برای نجات مون ، به خدا التماس می کردم به علی کمک کنه ...
🔶 التماس می کردم مبادا به حرف بیاد ... التماس می کردم که بوی گوشت سوخته بدن من کل اتاق رو پر کرده بود.
ثانیه ها به اندازه یک روز و روزها به اندازه یک قرن طول می کشید...

🔷ما همدیگه رو می دیدیم اما هیچ حرفی بین ما رد و بدل نمی شد.از یک طرف دیدن علی خوشحالم می کرد،از طرف دیگه، دیدنش به مفهوم شکنجه های سخت تر بود ...

🌟هر چند، بیشتر از زجر شکنجه درد دیدن علی توی اون شرایط آزارم می داد ...
فقط به خدا التماس می کردم ؛
- خدایا ... حتی اگر توی این شرایط بمیرم برام مهم نیست.به علی کمک کن طاقت بیاره.

🔵بالاخره به خاطر فشار تظاهرات و حرکت های مردم،شاه مجبور شد یه عده از زندانی های سیاسی رو آزاد کنه ،منم جزء شون بودم ...
💮از زندان، مستقیم من رو بردن بیمارستان.
قدرت اینکه روی پاهام بایستم رو نداشتم. تمام هیکلم بوی ادرار ساواکی ها و چرک و خون می داد.
🍃بعد از 7 ماه، بچه هام رو دیدم ...
پدر و مادر علی، به هزار زحمت اونها رو آوردن توی بخش .
تا چشمم بهشون افتاد اینها اولین جملات من بود:
علی زنده است ...
من، علی رو دیدم ...
علی زنده بود ...
💔بچه هام رو بغل کردم و فقط گریه می کردم
همه مون گریه می کردیم....

کلمات کلیدی

رمان مذهبی

رمان

رمان عاشقانه

roman

داستان بلند بی تو هرگز

علی زنده است

هم راز

داستان مذهبی

داستان

dastan

مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی