close
دانلود آهنگ جدید
قسمت 11و 12 (درس و شاهرگ) رمان عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز

درحال بارگذاری ....
به داستان فا خوش آمدید.وارد یا عضو شوید کاربرگرامی شما اکنون در مسیر زیر قرار دارید : قسمت 11و 12 (درس و شاهرگ) رمان عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز

قسمت 11و 12 (درس و شاهرگ) رمان عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز

تاریخ ارسال پست:
شنبه 21 اسفند 1395
ارسال شده توسط:
حسین
تعداد بازدید:
324

قسمت 11و 12 (درس و شاهرگ) رمان عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز

❤️ بسم رب الشهدا ❤️

داستان عاشقانه مذهبی
قسمت یازدهم
درس

🔥دیگه از شدت خشم، تمام صورت پدرم می پرید و جمله ها بریده بریده از دهانش خارج می شد...
🍃اون وقت تو می خوای اون دنیا جواب دین و ایمان دختر من رو پس بدی؟
تا اون لحظه، صورت علی آروم
بود. حالت صورتش بدجور جدی شد...

🌹ایمان از سر فکر و انتخابه.
مگه دختر شما قبل از اینکه بیاد توی خونه من حجاب داشت؟
من همون شب خواستگاری فهمیدم چون من طلبه ام چادر سرش کرده.
⭐️ایمانی که با چوب من و شما بیاد، ایمان نیست.آدم با ایمان کسیه که در بدترین شرایط ایمانش رو مثل ذغال گداخته کف دستش نگه می داره و حفظش می کنه.

💕ایمانی که با چوب بیاد با باد میره.
این رو گفت و از جاش بلند شد.
شما هر وقت تشریف بیارید منزل ما،
قدم تون روی چشم ماست، عین پدر خودم براتون احترام قائلم اما با کمال احترام ،
من اجازه نمیدم احدی توی حریم خصوصی
خانوادگی من وارد بشه ...

💥پدرم از شدت خشم، نفس نفس می زد ... در حالی که می لرزید از جاش بلند شد و رفت سمت در...
💮–می دونستم نباید دخترم رو بدم به تو ... تو آخوند درباری ....
در رو محکم بهم کوبید و رفت ...

❌پ.ن: راوی داستان در
این بخش اشاره کردند که در آن زمان، ما چیزی به نام مانتو یا مقنعه نداشتیم.

 خانم ها یا چادری بودند که پوشش زیر
چادر هم براساس فرهنگ و مذهبی بودن خانواده درجه داشت یا گروه بسیار کمی با بلوز و شلوار، یا بلوز و دامن، روسری سر می کردند و اکثرا نیز بدون حجاب بودند.

بیشتر مدارس هم، دختران محجبه را پذیرش نمی کردند ...
علی برای پذیرش من با حجاب در دبیرستان، خیلی اذیت شد و سختی کشید...


قسمت دوازدهم
شاهرگ

💟مثل ماست کنار اتاق وا رفته بودم.
نمی تونستم با چیزهایی که شنیده بودم کنار بیام.نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت.
🔸تنها حسم شرمندگی بود.
از شدت وحشت و اضطراب، خیس عرق شده بودم.چند لحظه بعد علی اومد توی اتاق .

🍃با دیدن من توی اون حالت حسابی جا خورد. سریع نشست رو به روم و دستش رو گذاشت روی پیشونیم :

🔹–تب که نداری ...
ترسیدی این همه عرق کردی ...
یا حالت بد شده؟
بغضم ترکید.نمی تونستم حرف بزنم.خیلی
نگران شده بود.

🔹–هانیه جان ...
می خوای برات آب قند بیارم؟
در حالی که اشک مثل سیل از چشمم پایین میومد سرم رو به علامت نه، تکان دادم ...
- علی...
–جان علی؟
🔹–می دونستی چادر روز خواستگاری الکی بود؟
لبخند ملیحی زد.
چرخید کنارم و تکیه داد به دیوار.
–پس چرا باهام ازدواج کردی و این همه سال به روم نیاوردی؟

💟–یه استادی داشتیم می گفت زن و شوهر باید جفت هم و کفو هم باشن تا خوشبخت بشن.
من، چهل شب توی نماز شب از خداخواستم،
خدا کفو من و جفت من رو نصیبم کنه و چشم و دلم رو به روی بقیه ببنده.
سکوت عمیقی کرد.

💞 همون جلسه اول فهمیدم، به خاطر عناد و بی قیدی نیست.
تو دل پاکی داشتی و داری مهم الانه کی هستی ،چی هستی و روی این انتخاب چقدر محکمی.
✳️فردای هیچ آدمی مشخص نیست.
 خیلی حزب بادن ، با هر بادی به هر جهت.
مهم برای من، تویی که چنین آدمی نبودی راست می گفت.من حزب باد وبادی به هر
جهت نبودم.

💥اکثر دخترها بی حجاب بودن ،منم یکی عین اونها اما یه چیزی رو می دونستم،
 از اون روز،علی بود و چادر و شاهرگم...

✔️من برگشتم دبیرستان.
زمانی که من نبودم ،علی از زینب نگهداری می کرد حتی بارها بچه رو با خودش برده
بود حوزه.هم درس می خوند، هم مراقب زینب بود.

🌹سر درست کردن غذا، از هم سبقت می گرفتیم من سعی می کردم خودم رو زود برسونم ولی عموم مواقع که می رسیدم، غذا حاضر بود.
دست پختش عالی بود.حتی وقتی سیب زمینی پخته با نعناع خشک درست می کرد.

🍃واقعا سخت می گذشت علی الخصوص به علی.اما به روم نمی آورد.

💖طوری شده بود که زینب فقط بغل علی می خوابید. سر سفره روی پای اون می نشست و علی دهنش غذا می گذاشت.
صد در صد بابایی شده بود.

💨گاهی حتی باهام غریبی هم میکرد.
زندگی عادی و طلبگی ما ادامه داشت تا
اینکه من کم کم بهش مشکوک شدم.

💥حس می کردم یه چیزی رو ازم مخفی می کنه.هر چی زمان می گذشت، شکم بیشتر به واقعیت نزدیک می شد.
مرموز و یواشکی کار شده بود.
منم زیر نظر گرفتمش.

💮یه روز که نبود، رفتم سر وسایلش.
همه رو زیر و رو کردم. حق با من بود.
داشت یه چیز خیلی مهم رو ازم مخفی می کرد.
✳️شب که برگشت،عین همیشه رفتم دم در استقبالش اما با اخم.
یه کم با تعجب بهم نگاه کرد.
زینب دوید سمتش و پرید بغلش.
همون طور که با زینب خوش و بش می کرد و می خندید، زیر چشمی بهم نگاه کرد.

🍃- خانم گل ماچرا اخم هاش تو همه؟
چشم هام رو ریز کردم و زل زدم توی چشم هاش...
–نکنه انتظار داری از خوشحالی بالا و پایین بپرم؟
حسابی جا خورد و زینب رو گذاشت زمین....


کلمات کلیدی

رمان

رمان مذهبی

رمان عاشقانه

داستان بلند

dastan

dastan boland

roman

رمان بی تو هرگز

شاهرگ

درس

داستان عاشقانه

مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی