close
دانلود آهنگ جدید
قسمت آتش و نقشه بزرگ داستان عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز

درحال بارگذاری ....
به داستان فا خوش آمدید.وارد یا عضو شوید کاربرگرامی شما اکنون در مسیر زیر قرار دارید : قسمت آتش و نقشه بزرگ داستان عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز

قسمت آتش و نقشه بزرگ داستان عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز

تاریخ ارسال پست:
دوشنبه 09 اسفند 1395
ارسال شده توسط:
حسین
تعداد بازدید:
676

قسمت آتش و نقشه بزرگ داستان عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز

❤️ بسم رب الشهدا ❤️

 داستان عاشقانه مذهبی بدون تو هرگز


قسمت سوم
آتش

❌با چشم های سرخش که از شدت عصبانیت داشت از حدقه بیرون می زد، بهم زل زده بود.

💥همون وسط خیابون حمله کرد سمتم.
موهام رو چنگ زد و با خودش من رو کشید تو.
✔️اون روز چنان کتکی خوردم که تا چند روز نمی تونستم درست راه برم .
حالم که بهتر شد دوباره رفتم مدرسه!

🍃 به زحمت می تونستم روی صندلی های چوبی مدرسه بشینم....

🍃هر دفعه که پدرم می فهمید بدتر از دفعه قبل کتک می خوردم ...

👌چند بار هم طولانی مدت زندانی شدم ...
اما عقب نشینی هرگز جزء صفات من نبود.

⭐️بالاخره پدرم رفت و پرونده ام رو گرفت ، وسط حیاط آتیشش زد....
هر چقدر التماس کردم ...
نمرات و تلاش های تمام اون سال هام جلوی چشم هام می سوخت ...

✳️هرگز توی عمرم عقب نشینی نکرده بودم
اما این دفعه فرق داشت ...
اون آتش داشت جگرم رو می سوزوند ...

تا چند روز بعدش حتی قدرت خوردن یه لیوان آب رو هم نداشتم ...
خیلی داغون بودم ...

👈بعد از این سناریوی مفصل، داستان عروس کردن من شروع شد.

🌸اما هرخواستگاری میومد جواب من، نه بود و بعدش باز یه کتک مفصل ...
علی الخصوص اونهایی که پدرم ازشون بیشتر خوشش می اومد ...

🌟ولی من به شدت از ازدواج و دچار شدن به سرنوشت مادر و خواهرم وحشت داشتم ...

ترجیح می دادم بمیرم اما ازدواج نکنم ...
تا اینکه مادر علی زنگ زد...


قسمت چهارم
نقشه بزرگ

💟به خدا توسل کردم و چهل روز روزه نذر کردم . التماس می کردم ...
خدایا! تو رو به عزیزترین هات قسم من رو از
این شرایط و بدبختی نجات بده.

🌸هر خواستگاری که زنگ می زد، مادرم قبول می کرد.
زن صاف و ساده ای بود ...
علی الخصوص که پدرم قصد داشت هر چه زودتر از دست دختر لجباز و سرسختش خالص بشه...

🌟تا اینکه مادر علی زنگ زد و قرار خواستگاری رو گذاشت...
شب که به پدرم گفت، رنگ صورتش عوض شد.طلبه است؟
چرا باهاشون قرار گذاشتی؟
ترجیح میدم آتیشش بزنم اما به این جماعت ندم.
عین همیشه داد می زد و اینها رو می گفت.

💥مادرم هم بهانه های مختلف می آورد.
آخر سر قرار شد بیان که آبرومون نره.
اما همون جلسه اول، جواب نه بشنون.

👌ولی به همین راحتی ها نبود.
من یه ایده فوق العاده داشتم .
نقشه ای که تا شب خواستگاری روش کار کردم.
🔸به خودم گفتم:خودشه هانیه ...
 این همون فرصتیه که از خدا خواسته بودی ...از دستش نده ...

✳️علی، جوان گندم گون، لاغر و بلندقامتی بود.
نجابت چهره اش همون روز اول چشمم رو گرفت.
کمی دلم براش می سوخت اما قرار بود قربانی نقشه من بشه.

🔶یک ساعت و نیم با هم صحبت کردیم.
 وقتی از اتاق اومدیم بیرون،
مادرش با اشتیاق خاصی گفت:
🔸به به ... چه عجب ... هر چند انتظار
شیرینی بود اما دهن مون رو هم می تونیم شیرین کنیم یا ...

🔷مادرم پرید وسط حرفش ...
حاج خانم، چه عجله ایه... اینها جلسه اوله همدیگه رو دیدن...
 شما اجازه بدید ما با هم یه صحبت کنیم بعد ...
🔥ولی من تصمیمم رو توی همین یه جلسه
گرفتم ...اگر نظر علی آقا هم مثبت باشه، جواب من مثبته ...
این رو که گفتم برق همه رو گرفت ...
برق شادی خانواه داماد رو ...
برق تعجب پدر و مادر من رو ...

✔️پدرم با چشم های گرد، متعجب و عصبانی زل زده بود توی چشم های من.
و من در حالی که خنده ی پیروزمندانه ای روی لب هام بود بهش نگاه می کردم ...
می دونستم حاضره هر کاری بکنه ،
ولی دخترش رو به یه طلبه نده...

کلمات کلیدی

داستان

رمان

رمان عاشقانه

رمان عاشقانه مذهبی

قسمت سوم و چهارم رمان بی تو هرگز

داستان عاشقانه مذهبی

بی تو هرگز

dastan

داستان بلند

داستان عاشقانه

عاشقانه

مذهبی

عاشقانه مذهبی

زمان مذهبی

مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی